تبليغاتX
حرف دل

حرف دل

حرفای یه تنها

Life is beauty, admire it. زندگي زيباست آن را تحسين كن

Life is bliss, taste it.زندگي سعادت است آن را بچش

Life is a dream, realize it. زندگي رؤياست دركش كن

Life is a challenge, meet it. زندگي مبارزه است با آن روبرو شو

Life is a duty, complete it. زندگي وظيفه است به انجامش برسان

Life is a game, play it. زندگي مسابقه است بازيش كن

Life is a promise, fulfill it زندگي پيمان است به ان وفا كن

Life is sorrow, overcome it. زندگي اندوه است بر ان غلبه كن

Life is a song, sing it. زندگي سرود است ان را بخوان

Life is a struggle, accept it. زندگي ستيز است ان را بپذير

Life is a tragedy, confront it. زندگي سوگنامه است با ان مواجه شو

Life is an adventure, dare it. زندگي مخاطره است با ان روبرو شو

Life is luck, make it. زندگي موفقيت است بدستش اور

Life is too precious, do not destroy it. زندگي خيلي باارزش است خرابش نكن

Life is life, fight for it زندگي زندگي است بخاطرش بجنگ

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 19:14 توسط مسعود |


دوباره در سفرم
می خواهم نگاه کنم
به تمام دشت هایی که ندیدم
به تمام کوههایی که از من گذشتند
تا پشت این همه دور
برای اهل آبادی جایی
رو به ماه بدرخشند
و پشت به هراس شب و
راه کسی نیامدن
سکوت کنند
دوباره در سفری ؟
کجای این همچنان در سفر
از خوابهای تا بیست سالگی بیدار می شوی؟
خیال می کنم نه خواب ها
که تمام بیداری ام حرام شده است
خیال می کنم تمام خوابهایم را گم کرده ام
می شنوی ؟
دوباره آن کودک همیشه غایب صدایت می کند
خیال می کنم
 همیشه از آن طرف بیست سالگی
کودکی خواب های ندیده را برایم تعریف می کند
تو زبان آشنای منی
 تو صدای آشنای منی
که در جایی از گم شدن ها قدم می زنی
وقتی نگاه می کنم
وقتی دوباره در سفرم
کنار همین قدم های بعد از بیست سالگی
کودکی قدم می زند
که همیشه از تماشای دشت ها و
کوه های در غربت زمین می اید
تو آشنای خواب های منی
که لا به لای همین حس و حال خیره به راه
یا نشستن و پیاده رفتن غروب ها راه می روی
برای همین است
که راه ها را دوست دارم
که راه ها مرا دوست دارند
راه هایی که مرا
از تمام حرام شدن بیداری و
گم شدن آن همه خواب تا بیست سالگی
به لذت دوباره گم شدن و
پیدا شدن کنار آب می برند
راه هایی که مرا ، به سبزه های نمی دانی کجا می رسانند
که در انتهای جاده آهسته پیدا می شوند
و حالا در این مکث ناگزیر
پشت آسمانخراش چه قدر نزدیک سفر
ماه از دست می رود
و در اتاق تاریک
او همان من است که رو به دیوارهای نباید اینجا می گرید
می خواهم از چراغ هایی که رؤیای ماه را
از خواب کودکان می دزدند
می خواهم از شهرهایی که از هراس خدا هم بزرگترند
دور شوم - دور
پنجره رو به رفتن است
ولی تا دوباره که با صدای خروس
پلک ها تر شوند
پنجره لبریز شهر می شود
تا باز خواب های دوباره حرام شوند
ولی دوباره در سفرم
ولی سفر ، که از شب هم ساده تر می گذرد
دستی میان تاریکی یکی دو قدم رو به راه
درها را به اتاق لبریز شهر و گریه می بندد
و پله ها
رو به نمی داند کسی کجا - می روند
می خواهم آن صدای همیشه را
که در شب خاموشی ماه
لا به لای سیبهای امیری به خواب رفت
به هوشیاری تا نمی دانم کجای سفر برسانم
می خواهم در امتداد راه کسی نرفتن و
راه کسی نیامدن
گم شوم
کنار سفر
صدای قدم های کودکی
از غربت زمین می اید
کنار سفر
 کودکی دوباره صدایم می کند
کودکی دوباره صدا می کنم
ای راه های همیشه رو به رفتن های ناپیدا
 دوباره در سفرم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 17:18 توسط مسعود |


شب شده سکته دوباره خونه 
 می گرده دل دنبال یک بهونه
 می گرده باز گنجه ی خاطراتو
 پی یه حرف ناب و عاشقونه
 عکس تو رو باز می ذاره روبروش
 که تا ته شب واسه تو بخونه
 دلم تو التهابه که چه جوری
 قدر چشای نازتو بدونه
 تو عصری که قحطی عطر یاسه
 اما به جاش دوست دارم گرونه
 کافیه اسمتو یه جا ببینم
 تا حس شعرم بزنه جونونه
من نمی تونم بگم اندازه شو
اینو فقط شاید خدا بدونه
 محاله که عشق ما رو ندونن
 برو سوال کن از گلای پونه
 اگه بخوان خیلی کم از تو بگن
 می گن همون که خیلی مهربونه ؟
 بی خبری تو ولی از حال من
 میندازم اینو گردن زمونه
 چقدر حسودیم می شه وقتی همه
 بهم می گن دل تو پیش اونه ؟
 من خودم باز می زنم به اون راه
 می گم بیارید واسه من نشونه
 اما تا کی فریب بدم دلم رو
 اون داره کلی آدرس و نشونه
 مهم ولی تویی که اسم نازت
 با من یه جایی پشت آسمونه
اونا نمی دونن ستاره هامون
 دوتاس ولی توی یه کهکشونه
 اینو بخون تا دوباره بدونی
 دیوونتم ، دیوونتم ، دیوونه 


 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:8 توسط مسعود |


به من او گفت فردا می رود اینجا نمی ماند
 و پرسیدم دلم او گفت : نه تنها نمی ماند
به او گفتم كه چشمان تو جادو كرده این دل را
 و گفت این چشم ها كه تا ابد زیبا نمی ماند
به او گفتم دل دریایی ام قربانی چشمت
ولی او گفت این دل دائما دریا نمی ماند
به او گفتم كه كم دارم تو را رویای كمرنگم
و پاسخ داد او در عصر ما رویا نمی ماند
 به او گفتم كه هر شب بی نگاه تو شب یلداست
ولی گفت او كمی كه بگذرد یلدا نمی ماند
به او گفتم قبولم كن كه رسوایت شوم او گفت
كسی كه عشق را شرطی كند رسوا نمی ماند
و حق با اوست عاشق شو همین و هر چه باداباد
چرا كه در مسیر عاشقی اما نمی ماند
 خدایا خط بكش بر دفتر این زندگی اما
به من مهلت بده تا بشنوم آنجا نمی ماند


+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:57 توسط مسعود |


کجا بودی وقتی برات شکستم
یخ زده بود شاخه گلم تو دستم
کجا بودی وقتی غریبی و درد
داشت من تنها رو دیوونه می کرد
کجا بودی وقتی تو رو می خواستم
که دستات اروم بشینه تو دستم
کجا بودی وقتی که گریه کردم
از تو به اسمون گلایه کردم
کجا بودی ببینی من می سوزم
عین چشات سیاهه رنگ روزم
کجا بودی تشنه ی چشمات بودم
نبودی من عاشق دنیات بودم
کجا بودی وقتی دیوونت بودم
وقتی که بی قرار شونت بودم
کجا بودی وقتی که پرپر شدم
سوختم و از غمت خاکستر شدم
کجا بودی ببینی خستگیمو
آب شدن شمعهای زندگیمو
کجا بودی وقتی که اشکام می ریخت
خون جای گریه از تو چشمام می ریخت
کجا بودی وقتی که آبروم مرد
امــا به خـاطر چشات قسم خـورد
کجا بودی نگاه به در سفید شد
هر کی به جز من از تو ناامید شد
کجا بودی وقتی دعای داغم
میزد به سقف کوچیک اتاقم
کجا بودی وقتی صدات میکردم
به آسمون رسید صدای دردم
کجا بودی من از خودم گذشتم
هر جا بگی رو٬ دنبال تو گشتم
کجا بودی که از نفس افتادم
روزی یه بار زنده شدم ٬ جون دادم
کجا بودی ببینی بی ستارم
ببینی جز تو کسی رو ندارم
غم نبودنت مث آتیشه
تو این دو خط ترانه جا نمیشه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 12:22 توسط مسعود |


دیشب با چشم ِ بَسّه
رفتم به باغ ِ پسّه
دیدم گلای باغ ُ
مُرشدْ باشی شکـَسّه

با سبیلای خنجری
گوشاش مِثِ نون بربری
ترکه ی آلبالو به دست
نِشَسّه ترک ِ یه خَری

دور ُ ورِش هزار هزار
بچّه نشسّه بی قرار
مرشدم آروغ می زدُ
قصّه می گف از یه سَوار

بچّه های غم تو گَلو
با لـُپّای مث ِ هلو
نشسّه بودن کیپ ِ هم
با دل های اسیر ِ غم

مُرشد ِ هی می چرخید ُ
جیباشونُ اَلک می کرد
هر بچّه یی سکـّه نداش
می بستش ُ فلک می کرد

بچه ها از ترس ِ فلک
سکـّه می ریختن پیش ِ پاش
تا هی نیاد سراغشون
آروم بشینه سر ِ جاش

رفتم کنار ِ بچّه ها
بچّ های شکسّه پا
کنارشون نشسّمُ
دَسُّ پام ُ کردم جا به جا

گفتم :« - بگین ببینم!
نـَذری پزونه این جا ؟
چرا گـُلا شکـَسّن ؟
فصل ِ خزون ِ این جا ؟

ای! بچه های خسّه!
چرا دلاتون شکسّه؟

احوال ُ حال چطوره ؟
گردش ِ سال چطوره ؟

تازه خبر چی دارین ؟
خبر مَبَر چی دارین؟

مرشد باشی چی میگه ؟
هی قصّه از کی میگه ؟

واسه ی چی پول می گیره ؟
چرا نزول می گیره ؟

میون ِ باغ پسّه
با این درای بسّه،
شُماها چرا نِشسّین ؟
منتظرِ کی هـَسّین ؟ »

لـُپْ گلیای غمگین
با سینه های سنگین،
گفتن که : « - چِش به راه ِ سر زدن ِ غباریم!
منتظر ِ سوار ِ یه رَخش ِ بی قراریم! »

گفتم : «- بگین کدوم مَرد ؟
کدوم سوار ِ پُر گرد ؟ »

لُپّ گلیای غمگین،
نگا به من دَووندن!
دست ِ من ُ گرفتن،
با چشم ِ بسّه خوندن :


«- رستم خوب ِ قصه ها!
گردن کـُلـُفت ِ با صفا!
سوار ِ رخش ِ زین ْ طلا،
میاد به سوی شهر ما !

رستم که تک سوار بیاد،
خزون می ره ، بهار میاد،
یه در تو اَبرا وا می شه،
روز ِ ستاره دار میاد!»

گفتم : «- یه دَم نخونین!
گوش بکـُنین ! بدونین :
رستم قصّه ها کیه ؟
رخش ِ یراقْ طلا کیه؟

سوار ِ شاهنومه کـُجاس ؟
پهلوون ِ خونه کجاس ؟
کلید ِ قـُفلِ آسمون ،
فقط تو مُشتِ بچّه هاس!

مُرشد اینا رُ گفته ؟
اینا همه حرف ِ مُـفته!

مرشد میگه : «- غبار بیاد، بهار میاد، رستم تک سوار میاد»،
انگار به بُزبُزک بگی: بُزک نمیر بهار میاد، کـُمبُزه و ُ خیار میاد!

آخه مرشد آدمه شما بهش گوش می کنین؟
صفا یادتون می ره، فکر ُ فراموش می کنین‌؟

آخه بچّه ها! شما مرشد ِ پیر ُ نمی شناسین ؟
گوش بدین بِتون بگم تا دیگه سکـّه نندازین :

قدیما مرشد با جِنـّا گـُلْ یا پوچ بازی می کرد ،
هِی می بُردُ شیطون ُ با بُردنش راضی می کرد،

بعدشم پولاشو جمع کرد ُ یه دونه خر خرید،
خری که به غیر اون کسی رُ هم ْ صداش ندید!

توی باغ قصّه می ساخ از یاعالـَم عربده زَن،
همه حیرونش بودن، پیر ُ جوون ُ مرد ُ زن!

قصّه از رستمی که بچّه ش ُ خنجر می زنه ،
قصّه از دیو ِ سپید که با سپیدی دشمنه ،

قصّه از سیاوَش ُ آتیش ُ‌ عشق ِ آبکی ،
قصّه از افراسیاب ُ رجزای الکی ،

قصّه از زال ُ یه سیمرغ روی قلـّه های قاف‌،
قصّه از جام ِ طلا و قشم ِ بدون ِ قاف !

شیطونم موقع ِ قصّه مردُما رُ خر می کرد،
وقتِ مردن ِ سیاوش چشماشونُ تر می کرد!

مردا هم تو زورخونه هِی زور ِ بی خود می زدن ،
فکر می کردن که همه فوت ُ فنا رُ‌ بلدن!

کم ْ کمک هوا ورِش داش که شاید یک پُخی هَس،
شیطونم گـُف که : «- پاشو برو ! نذار دس روی دس!»

مرشدم کلاهشُ سرش گـُذاش پاشنه کشید،
رف توی میدون ِ باغ، مردم ِ باغ ُ اون جا دید!

رَف رو یه سکـّو و ُ داد زد که : «- من آقای شُمام!
مالک جونتونم من، جلد ِ دوم ِ خدام!

عزراییل رفته مرخصی ُ من جاش اومدم!
واسه اَنجوم دادن ِ تموم ِ کاراش اومدم!

رستم قصّه به من گفته بیام سراغتون!
گفته آتیش بزنم به غنچه های باغتون!

گفته هر چی پول دارین بدین به من برای اون!
گفته من هر کاری خواستم بکنم به پای اون!

هر کی اَم جیک بزنه دیوِ سپید می خوردش!
وقتی اومد سر ِ راه هر کی رُ دید می خوردش!

دیگه از امروز ُ حالا باغتون مال منه!
هر کی از دیو نمی ترسه می تونه جیک بزنه! »

آره ! بچه های قصّه ! مرشد ِ خیلی خره !
بعد از اون روز از تو باغ هر چی دِلِش خواس می بَره!

زنای باغ صیغه شن ، مردا ر ُ زنجیر کشیده!
روی باغ ِ سبزه مون رنگ ِ سیاهی پاشیده !

شماهام جلدی بـُلن شین ! انتظار نون نمیشه!
واسه فاطی فکر ِ رُستم حتـّا تـُنبون نمیشه!

اگه دس به دس بدین دیو ُ می شه فراری داد!
می شه گوشش ر ُ بُرید به گربه یادگاری داد!

اگه از جا بِپّرین ، مرشد ُ بیرون بکنین،
سکـّه ها ر ُ بگیرین، خونه ش ُ ویرون بکنین،

می بینین که هر کدوم یه پّا سوارین واسه باغ!
هر کدومتون مث ِ باد بهارین واسه باغ!

می بینین که هر کدوم همْ‌ پای صد تا رُستمین!
می تونین با یه اشاره شاخ ِ دیوُ بشکنین!

دیگه حرفِ‌ من تمومه ! موقع ِ کار ِ شُماس!
موقع ِ وا شدن ِ چشمای بیدار ِ شماس!

وقتشه بُـلن شین ُ مرشد ُ بیرون بکـُنین!
سکـّه ها رُ بگیرین، خونه ش ُ ویرون بکنین!»

بچه ها بـُلن شدن مرشد ُ بی صدا کنن!
با کلید ِ فکرشون قفل ِ طلسم ُ وا کنن!

مردشم اونا ر ُ‌دید خواس از تو باغ فرار کنه!
بشینه ترک ِ خرش فرارُ برقرار کنه!

بچه ها اینُ‌ دیدن، دیگه دس رو دس نموندن،
دسّای هم ُ‌گرفتن ، با صدای تازه خوندن:

«- سواری ِ دولـّا دولـّا ، چاره نمیشه مرشد!
ما همه مثل ِ سنگیم، تو مثل ِ شیشه مرشد!

دستای ما یه سدّ ِ ! راه ِ فرار نداری!
به جز خَرِت تو این باغ، رفیق ُ‌یار نداری!

بونه گرفتی از ما، ترکه زدی به پامون!
خیال می کردی لالیم، در نمیاد صدامون؟

فکر نمی کردی یک شب، زندونی ِ کلک شی؟
فکر نمی کردی آخر، یه شب خودت فلک شی؟»

بچه ها تیز پریدن، مرشد ُ پایین کشیدن،
سبیلای خنجریش ُ جلدی با قیچی چیدن!

رو کول ِ اون نشستن،
دس پای اون ُ بستن،

قلم ُ دوات آوُردن،
یه با سوات آوُردن،
رو پیشونیش نوشتن :« - مرشد رفیق ِ شیطونه !
تو باغ ِ هر کس که بره، فکر می کنه مال اونه !

عاشق حبس ُ بندِ ! مخلص ِ بوی گندِ!
کارش چاخان پاخانه! مرشد ِ خالی بندِ !»

بچه ها شعر ُ خوندن،
دماغِش ُ سوزوندن،
چَپَکی رو خر نشوندن،
تا دم ِ باغ دووندن،
بعد یه کمی نِشادُر،
اون جای خر چَپوندن!

خرِ اُلاغ ِ مرشد،
صاحب ِ هَش تا سُم شد!
مرشد ِ باغ ُ وَرداش،
تو دشت ُ صحرا گـُم شد!

بچه ها جا نموندن،
پشت ِ سرش می خوندن:

« - آهای! آهای! مرشد باشی!
دوباره این جا نباشی!
هر جا خرت می خواد برو!
پِی ِ نشون ِ باد برو!

هر جا بری می دونن،
از پیشونیت می خونن،
که خیلی خالی بندی!
عاشق ِ پول ِ نقدی!»

تو باغ ِ سبز ِ پسّه، هلهله ها به پا شد!
برگا شدن شکوفه، دسّای بسّه وا شد!

بچه ها باز می خوندن،
همْ پای ساز می خوندن :

«- اتل متل چه حالیه! مرشد باشی فراریه!
چپکی رو خر تلو تلو، مثل ِ فشنگ می ره جلو !

اتل متل هوار! هوار! اومد به باغمون بهار!
داریه و ُ دمبک بزنین! تموم شد آخر انتظار!

اتل متل توتوله شد! مرشد باشی روونه شد!
قصه ی پیروزی ما، ورد ِ زبون ِ خونه شد!

بچه ها شاد بودن ُ داریه وُ دُمبک می زدن!
از خوشی می رقصیدن، وارو و ُ پُشتک می زدن!

کم کمک روز می شد نور سفیدی سر می زد!
خورشیدم اومده بود دم ِ در ِ باغ ُ در می زد!

در ُ وکردم ُ خورشید رَف تو آسمون نشست!
درای آفتاب ُ وکرد، در ِ تاریکی رُ بست...

یهو دنگ ُ دنگ ِ ساعت توی گوش ِ من صدا کرد!
خواب ِ باغ ُ با خودِش برد، چشمای بسَّم ُ وا کرد!

همه ی اینا یه خواب بود، خواب ِ مرشد با الاغش!
اما باز صدای مرشد، توی بیداری میادش!

آره ! باز تو میدون ِ باغ، مرشد عین خر نشسّه !
پای خورشید ُ بریده، دست ِ شاعرا رُ بسّه !

باز دوباره بچه ها رُ، اون نشونده پای قصه ،
دوباره رستم دستان، دوباره پُل ِ شِکسّه!

من باید برم بشینَم، پیش ِ بچه های خسّه،
بهشون بگم که مرشد، واسه چی تو باغ نشسّه!

بچه ها باید بدونن، قصه های اون دروغه!
قصه ی شاهنومه خونا، قصه ی کشک و ُ دوغه!

تا دوباره مثل ِ اون خواب، همه دس تو دس بذارن!
همه هم صدا بلن شن، دخل ِ مرشد رُ بیارن!

وقتشه که راه بیفتم، پیش بچه ها بشنم،
خواب ِ هشیاری باغ ُ ، توی بیداری ببینم!

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 16:22 توسط مسعود |


من به غیر از تو نخواهم چه بدانی چه ندانی
از درت روی نتابم چه بخوانی چه برانی
دل من میل تو دارد چه بجویی چه نجویی
 دیده ام جای تو باشد چه بمانی چه نمانی
من که بیمار تو هستم چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تو سپارم چه بدانی چه ندانی
ایستادم به ارادت چه بود گر بنشینی
بوسه یی بر لب عاشق چه شود گر بنشانی
می توانی به همه عمر دلم را بفریبی
ور بکوشی ز دل من بگریزی نتوانی
دل من سوی تو اید بزنی یا بپذیری
بوسه ات جان بفزاید بدهی یا بستانی
جانی از بهر تو دارم چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی چه نخوانی
 

 

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 17:58 توسط مسعود |


 

 

عشق يعني معني يك انتظار             عشق يعنش واژه هاي بيقرار

عشق يعني چشمهاي ارغوان           عشق يعني گريه هاي بي امان

عشق يعني لحظه اي آبي شدن         در سكوت و اشك مهتابي شدن

عشق يعني كوچه باغ خاطره              عشق يعني انزوا و فاصله

عشق يعني حس غمناك حضور            چشم ها در آرزوي يك عبور

عشق يعني نبض سرخ لاله ها             دشتهاي سبزي از آلاله ها

عشق يعني موجي از درياي جان          در تلاطم هاي امواجي نهان

عشق يعني نم نمي پاك و زلال            عشق يعني آرزوهاي محال

عشق يعني وسعت تنها شدن             لحظه اي هم پوچ و بي معنا شدن

عشق يعني سايه سار پونه ها            عشق يعني شبنم و بابونه ها

عشق يعني گونه ها را تر كنيم             عشق يعني زندگي از سر كنيم

عشق تنها راز قلب عاشق است            عشق يعني اشك را باور كنيم


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 12:54 توسط مسعود |


 

 

عشق گاهي خواهش برگ است در اندوه تاك


عشق گاهي رويش برگ است در تن پوش خاك


عشق گاهي ناودان گريه ي اشك بهار


عشق گاهي طعنه بر سرو است در بالاي دار


عشق گاهي يك تلنگر بر زلال تنگ نور


پيچ و تاب ماهي انديشه در ژرفاي تور


عشق گاهي مي رود آهسته تا عمق نگاه


همنشين خلوت غمگين آه


عشق گاهي شور رستن در گياه


عشق گاهي غرقه ي خورشيد در افسون ماه


عشق گاهي سوز هجران است در اندوه ني


رمز هوشياريست در مستي مي


عشق گاهي آبي نيلوفريست


قلك انديشه ي سبز خيال كودكيست

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 0:24 توسط مسعود |


صد دفعه برات نوشتم اما يکبارم نخوندي
ولي جاي اون هزاربارقلب وجونموسوزوندي
توي لحظه هاي سختي تو کنار من نبودي
حالا که روز خوشيمه شنيدم مياي به زودي
خودت مي دوني که ديگه خيلي ديره
حقه هاي کهنت ديگه نمي گيره
ديگه واسه چشمات دنيامو نمي دم
از وقتي که رفتي دل ازت بريدم
خاطراتتو نگه دارواسه ديگرون عزيزم
 من قسم خوردم که تا مرگ اشکي پاي تو نريزم
خودت مي دوني که ديگه خيلي ديره
حقه هاي کهنت ديگه نمي گيره
ديگه واسه چشمات دنيامو نمي دم
از وقتي که رفتي دل ازت بريدم

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 16:11 توسط مسعود |


 

من و ماتم جدایی،غم تو به جان خریدن

 

تو و مجلس رقیبان ،همه شب ستاره چیدن

 

من و در پی غرورت که به سوی تو دویدن

 

تو و مرکب سفیدت ،ز میان ره رسیدن

 

من و کوچه جدایی،همه حرف دل شنیدن

 

تو و آخرین کلامت،که ز کوی جان شنیدن

 

من و حسرت جمالت،که ز آه دل کشیدن

 

تو و آخرین نگاهت ،که زچشم من خریدن

 

من و ساقه های یاسم،که به قلب تو تنیدن

 

تو و گردش زمانه،که دل از دلم بریدن

 

من و بار این جدایی،که به دوش خود کشیدن

 

تو دیدن خزانه،که دمی ز آن چشیدن

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 19:15 توسط مسعود |


 

       از این عشق به هر عشق جهان می خندم

 

                                                          هر که آرد سخن عشق به آن می خندم

 

                 روزی از عشق دلم سوخت که خاکستر شد

 

                                                          بعد از این به هر سوز جهان می خندم

 

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 1:36 توسط مسعود |


  

  اي مرگ بيا به قصد جانم 

      با دشنه بزن بر استخوانم

 

      ازرنج حيات راحتم كن.....

 

 فارغ كن از اين بار گرانم...     

 

تآخير مكن كه وقت تنگ است....               

 

هر لحظه درنگ بر زيانم            

 

با مركب يكه تازت اي ترك.......            

 

بشتاب يه سوي آستانم

 

   غارت كن از اين پيكر متروك ...

 

             جان را كه بّّّّّّّّّّّّّّّّّود بر سر خوانم

 

                              ميدانم اگر به خانه آيي..... 

      

          جز نام نماند از نشانم

 

برخيزو بيا به خانه ي من      

 

 نذر تو تمام خانمانم         

 

انديشه مكن كه ميهماني.....         

 

من بر سر سفره ميهمانم

 

          اين خانه هميشه خانه ي توست...

 

                     بگذار قدم به ديده گانم

 

...دستي بكش و نوازشم كن... 

 

تا حس كنم آنكه جاودانم      

 

     آهسته مرا بكش در آغوش...

 

                    باشد كه رسم به رفتگانم

 

......آنان كه مرا به خود نهادند.....      

 

در خانه بدون آب و دانم             

 

...... آنان كه از اين ميانه رفتند...    

 

       رفتند و خموده شد ميانم

 

        اي مرگ مرا مكن فراموش...

 

       من سست و ضعيف و نا توانم

 

بر حال نزار من نظر كن....     

 

بنگر كه وبال ديگرانم...       

 

در بستر من جاي تو خاليست....                     

 

.وز هجر تو هذيان به لبانم            

 

از دور بيا و صور سر كن....

 

 با لهجه ي خوش به خويش خوانم

 

از باغ وجود من مپرهيز....

 

من آفتي فصل خزانم       

 

چون باد به دور ساقه ام پيچ...

 

          .يك باره ببر از اين جهانم

 

                  با خويش ببر مرا از اين بر...

 

 من ماهي بحر بي كرانم

 

ازآد كن از تور عذابم.....    

 

قلاب رها كن از دهانم

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 0:51 توسط مسعود |


 

 

اي گل تازه كه بويي ز  وفا      نيست تورا           خبر از سرزنش خار جفا  نيست  تو    را

رحم بر بلبل بي برگ و نوا      نيست تو را          التفاتي به اسيران  بلا   نيست    تو     را

ما اسير غم  و  اصلا  غم  ما   نيست تو را         با اسير غم خود رحم چرا نيست   تو    را

                                      فارغ  از  عاشق  غمناك  نمي‌بايد بود

                                      جان من اين همه  بي‌باك  نمي‌بايد بود

 

همچو گل چند به روز همه خندان     باشي          همره غير  به  گلگشت   گلستان    باشي 

هر  زمان با  دگري   دست و گريبان  باشي          زآن بينديش كه از كرده پشيمان     باشي

جمع با جمع نباشند و  پريشان  باشي       ياد حيراني ما آري و  حيران  باشي

                                      ما نباشيم كه باشد   كه    جفاي  تو كشد

                                      به جفا سازد و   صد جور براي  تو كشد

 

شب به   كاشانه   اغيار   نمي‌بايد        بود          غير  را  شمع  شب  تا ر  نمي‌بايد     بود

همه‌جا با همه  كس   يار    نمي‌بايد      بود           يار   اغيار   دل   آزار   نــمي‌بايــد    بود

تشنه   خون  من  زار   نمي‌بايد   بود        تا به اين مرتبه خونخوار  نمي‌بايد    بود

                                      من اگر  كشته شوم باعث بدنامي توست

                                      موجب شهرت بي‌باكي وخودكامي توست

 

ديگري  جز تو  مرا اين  همه   آزار    نكرد           جز تو كس در نظر  خلق  مرا  خار  نكرد

آنچه  كردي تو به من هيچ ستمكار      نكرد           هيچ  سنگين  دل  بيدادگر  اين  كار  نكرد

اين ستمها دگري  با   من   بيمار نكرد       هيچ كس اين همه آزار من زا نكرد 

                                      گر ز آزردن من هست غرض مردن  من 

                                      مردم ،  آزار  مكش  از  پي   آزردن  من

 

جان من سنگدلي، دل به تو دادن   غلط است           بر سر راه تو چون خاك فتادن غلط است   

چشم اميد  به روي توگشادن غلط است        روي پرگرد به راه تو نهادن  غلط است 

رفتن اولاست زكوي تو ،  ستادن   غلط است           جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است 

                                      تو نه  آني  كه  غم  عاشق  زارت  باشد

                                      چون شود  خاك  بر آن خاك گذارت باشد

 

مدتي  هست  كه  حيرانم  و   تدبيري نيست             عاشق بي‌سر و سامانم و تدبيري  نيست

از  غمت سر به  گريبانم  و   تدبيري نيست             خون دل رفته به  دامانم و تدبيري نيست

از  جفاي تو  بدينسانم   و     تدبيري نيست              چه توان كرد پشيمانم  و  تدبيري نيست

                                      شرح  ماندگي   خود  به  كه  تقـرير  كنم

                                      عاجزم  من  چـــيست  چــه  تدبـير    كنم

 

نخل  نو خيز  گلستان  جهان    بسيار  است             گل اين باغ بسي، سرو روان بسيار است

جان من همچو تو   غارتگر      بسيار است             ترك زرين  كمر  موي  ميان بسيار است

با لب همچو شكر تنگ دهان      بسيار است             نه كه غير از  تو جواني است، جوان بسيار است

                                      ديگري   اين   همه بيداد به عاشق نكنـــد

                                      قصـــــد آزردن  ياران   مـــــوافق   نكنـــد

 

مدتي  هست     در آزرم  و  مي‌داني      تو              به كمند تو گرفتارم  و  مي‌داني تو

از  غم  عشق   تو  بيمارم    مي‌داني      تو              داغ  عشق تو به جان دارم و مي‌داني تو

خون دل از   مژه مي‌بارم و   مي‌داني      تو              از  براي  تو  چنين  زارم  و مي‌داني تو

                                 از زبان تو  حـــــديثي  نشـــنودم هرگـــــز

                                 از تو شرمنده يــك حرف  نبـــودم هرگــــز

 

مكن آن  نوع  كه  آزرده   شوم از     خويت              دست بر دل نهم و پا كشم از كويت

گوشه‌اي  گيرم  و  من  بعد نيايم       سويت              نكنم  بار  دگــر ياد قــد  دلــجويت

ديده   پوشم   ز    تماشاي   رخ      نيكويت               سخني گويم و  شرمنده شوم  از  رويت 

                                  بشنو پند و مكن  قـــصد دل آزرده خويش

                                          ورنه بسيار پشيمان شوي از كرده خويش

 

چند صبح آيم و از خاك درت شام روم                  از سركوي تو خود كام به نـــاكم روم

صد دعــا گويم و آزرده به دشنـام روم                  از پي‌ات آيم و با من نشوي رام روم

دور ددور از تو من تيره سرانجام روم                  نبود زهره كه همراه تو يك گـام روم

                             كس چرا اين هم سنـــگين دل و بدخو مزن

                             جان من اين روشي نيســـــت كه نيكو باشد

 

از چه با من نشوي يار چه مي‌پرهيزي                 يار شو با من بيمـــار چــه مي‌پرهيزي

چيست مانع ز من  زار چه مي‌پرهيزي                 بگشا لعل شكــــربــــا چــه مي‌پرهيزي

حرف زن اي بت خونخوار چه مي‌پرهيزي                   نه حديثي كنــي اظهــــار چــــه مي‌پرهيزي

                              كه تو را گفت به ارباب وفـــــا حـــرف مزن

                              چين بر ابر و زن و يك بار به ما جرف مزن

 

درد  من  كشته  شــــمشير  بلا مي‌داند                 سوز مـن سوخـــته‌ي داغ جـفا مــي‌داند

مسكنم ساكن صـحراي  فنا  مي‌داند          همه‌كس حال من بي سروپا مـي‌داند

پاكبازم   همه كس  طـور  مـرا  مي‌داند                عاشقي همچو من‌ات نيسـت خـدا مــي‌داند

                               چاره‌ي من كن و مــگذار كـــه بيچاره شوم

                               سرخود گــيــرم و از كـــوي تـو آواره شوم

 

از سركوي تو با ديده تر خـــواهم رفت                 چهره آلـوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر مي‌كني از پيش نظر خـــواهم رفت              گر نرفتـم  ز درت شام، سـحر خواهم رفت

نه كه اين بار چو هر بار  دگــر خواهم رفت                   نيست بـاز آمدنم بـــاز اگـــــر خـــواهم رفت

                              از جـــفاي تـــو مـــــن زار چــــو رفتم، رفتم

                               لطف كن لطف كه اين بار چـــــو رفتم، رفتم

 

چند در كوي تو با خـــاك بــــرابر باشم             چـــــند پامــــال جـــفاي تو ستمگر باشم

چند پيش تو، به قدر از همــه كمتر باشم          از تــو چند اي بت بـــدكيش مـــــكدر باشم

مي‌روم تا به سجـــود بت  ديگر باشم               باز اگــر سجده كنم پيش تو كافر باشم

                              خود بگو كه از تو كشم نـــاز و تغافــل تا كي          

                               طاقتم نيست كه از اين بيش تحــــمــل تا كي

 

 

سبزه دامن نسرين تــو را  بنــــد ه شوم             ابـــتداي خــــط مشكين تو را بنده شـوم

چين بر ابروزدن و كين تو را بنده شوم              گره ابروي پـــــرچـين تو را بنده شـوم

حرف ناگفتن و تمكين  تــو را بنده شوم              طرز محبوبي و آييــن تو را بنده شـوم

                              الله، الله، ز كه ايــن قـــــاعـــــده اندخـــــته‌اي

                              كيست استاد تــو ايــنهــــا ز كه آموختـــــه‌اي

 

 

اين همه جور كه مـن از پي هم مي‌بينم                زود خود را به سـر كـوي عدم مـي‌بينم

ديگران راحت و مـن اين همه غم مي‌بينم             همه‌كس خرم و مـــن درد و الــــم مـي‌بينم

لطف بسيار طمــــع دارم و كــم مي‌بينم                 هستم آزرده و بسـيــــار ستـــم مـي‌بينم

                               خرده بر حرف درشـــــت مــــن آزرده مگير

                               حرف آزرده درشتانه بــــود، خـــــرده مگير

 

آن‌چنان باش كه من از تو شكايت نكنم                  از تو قطع طمع لـــطف و  عنايت نـكنم

پيش مـــردم زجـــفاي تو حــكايت نكنم                   همه جا قصه‌ي درد تــــو  روايت نـكنم

ديگر اين قصــــه بي حد و نهايت نكنم                   خويش را شهره هر شــهر و ولايت نـكنم

                                خوش كني خاطر وحشي به نگاهي سهل است